
داستان ضرب المثل هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید | ماجرای ضرب المثل معروف
روزی روزگاری مرد مسن و دنیا دیده ای با پسرش قصد سفر داشتند. به همین خاطر دو نفری راه افتادند تا به سفر دور و درازی بروند. اما آنها نه الاغی داشتند و نه قاطری. به همین خاطر با پاهای پیاده و بدون وسیله، سفرشان را آغاز کردند. هنوز مقدار زیادی از روستایشان دور نشده بودند که در مسیری که می رفتند، نعل اسبی پیدا کردند. پدر فوراً به پسرش اشاره کرد و گفت: «این نعل را بردار، احتمال زیاد در طول سفر به کارمان بیاید.» پسر به پدرش گفت: «ما که اسبی نداریم. این نعل به چه دردمان می...








