
داستان ضرب المثل بشنو و باور نکن! | ماجرای ضرب المثل معروف
صندوقچه سنگین شیشه ها را برداشت و راه افتاد. در ابتدای مسیر پسر جوانی را دید که از آنجا می گذشت. با مظلومیت از او درخواست کمک کرد که جعبه را تا منزلش حمل کند. پسر گفت: در ازای این کار چه پاداشی به من میدهی؟ مرد گفت ۳ نصیحت به تو یاد می دهم که بهترین فایده ها را برایت خواهد داشت. جوان که تصور کرد مرد قرار است سخنان حکمت آمیزی به او بگوید، قبول کرد و صندوقچه را گرفت. موقع ظهر بود و مرد خسیس بسیار گرسنه شد. اما تا احساس گرسنگی کرد، به پسر گفت: اولین...








