
داستانهای قدیمی آموزنده | مرد فقیر روستایی و خانه کوچکش
روستایی فقیری بود که به دلیل نداشتن استطاعت مالی و سخت بودن زندگی، جانش به لبش رسیده بود و تصمیم به خودکشی داشت. یکی از روزها که مرد روستایی در غم و اندوه خود فرو رفته بود، تصمیم گرفت با کدخدا ده صحبت کند. از جای برخاست و به سمت خانه کدخدا رفت. کدخدا ده به مرد روستایی خوشآمد گفت و او را به خانه دعوت کرد. مرد روستایی گفت: فشار زندگی و سختی شرایط به قدری زندگی را به من سخت کرده است که تصمیم دارم خود را بکشم. پیش زن و بچههایم شرمنده هستم، نمیتوانم خوراک و پوشاک آنها را تامین...


