پیشنهاد ویژه https://www.pishnahadevizheh.com رسانه خبری اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی Mon, 26 May 2025 15:29:15 +0000 fa-IR hourly 1 پیشنهاد ویژه رسانه خبری اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی false داستان ضرب المثل بشنو و باور نکن! | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16833-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b6% https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16833-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b6%#respond Wed, 17 May 2023 10:30:00 +0000 صندوقچه سنگین شیشه ها را برداشت و راه افتاد. در ابتدای مسیر پسر جوانی را دید که از آنجا می گذشت. با مظلومیت از او درخواست کمک کرد که جعبه را تا منزلش حمل کند. پسر گفت: در ازای این کار چه پاداشی به من میدهی؟

مرد گفت ۳ نصیحت به تو یاد می دهم که بهترین فایده ها را برایت خواهد داشت. جوان که تصور کرد مرد قرار است سخنان حکمت آمیزی به او بگوید، قبول کرد و صندوقچه را گرفت. موقع ظهر بود و مرد خسیس بسیار گرسنه شد. اما تا احساس گرسنگی کرد، به پسر گفت: اولین نصیحت را به تو بگویم! و آن هم این است که سیری بهتر از گرسنگی است؛ اگر از کسی شنیدی که گرسنگی بهتر از سیری است، بشنو و باور نکن!

پسر از این حرف ساده و پیش پا افتاده خوشش نیامد اما به روی خودش نیاورد. به راه خود ادامه دادند. مرد خسیس که حسابی از راه رفتن خسته شده بود و با خود می گفت کاش یک الاغی بود که ما را به منزل می رساند. در همین حین پسر پرسید: خب نصیحت دوم چیست؟

مرد هم گفت: اگر شنیدی کسی می گوید پیاده رفتن بهتر از سواره رفتن است، بشنو و باور نکن. پسر دیگر از حرف های بی محتوای مرد خسته شده بود و به سختی خودش را کنترل می کرد که چیزی نگوید.

پس از طی مسیری طولانی، آن هم با پای پیاده و شکم گرسنه و دهان تشنه، به منزل مرد رسیدند. پسر در حالیکه آشفته بود، به مرد گفت: پس نصیحت سومت چه شد؟ مرد سنگدل هم که خرش از پل گذشته بود با طعنه گفت: اگر کسی به تو گفت که باربری بهتر از تو وجود ندارد، بشنو و باور نکن!

پسر که دیگر خونش به جوش آمده بود و فهمید که مرد او را فریب داده، با عصبانیت صندوقچه را به زمین کوبید. صدای شکسته شدن شیشه ها بلند شد. پسر گفت: اگر کسی به تو گفت که همه شیشه های این صندوقچه سالم است، بشنو و باور نکن!

از آن پس به کسی که با حرف هایش دیگران را گول می زند، این ضرب المثل را به کار می برند.

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16833-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%86%da%a9%d9%86-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b6%/feed 0
داستان ضرب المثل سواره خبر از پیاده نداره و سیر از گرسنه | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16357-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%86%d8%af%d8%a7% https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16357-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%86%d8%af%d8%a7%#respond Sat, 29 Apr 2023 12:30:14 +0000 ​​​ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

در روزگاران قدیم، مردی سوار بر شتر از بیابان داغ و خشکی در حال گذر بود، مرد سواره دلش می‌خواست هر چه زودتر به شهر برسد، اما راه طولانی بود و مقصد دور.

سواره رفت و رفت تا در کنار تپه‌ای به مردی رسید که پیاده بود.

پیاده که بسیار خسته بود، به مرد سواره گفت: برادر خسته‌ ام! دیگر جان راه رفتن ندارم، اگر می توانی مرا هم سوار شتر کن و با خود به شهر برسان.

مرد پیاده خورجین قشنگی بر دوش داشت.

سواره با دیدن خورجین گفت: این خورجین را بفروش و یک الاغ بخر.

سواره خبر از پیاده نداره و سیر از گرسنه!

مرد پیاده لبخندی زد و گفت: نمی‌توانم، این خورجین زندگی من است، و به سواره التماس کرد که او را هم سوار شتر کند و با خود ببرد.

سواره که اصرار مرد پیاده را دید با اخم به او نگاهی انداخت و گفت: شتر، بچه ی من است، طاقت بار اضافه را ندارد و فقط یک نفر می‌ تواند بر آن سوار شود.

مرد سواره این را گفت و به راه خود ادامه داد.

مدتی گذشت، مرد پیاده که گرسنه شده بود، از خورجینش نان و خرمایی در آورد و خورد و سپس به راه افتاد اما در وسط راه دوباره به مرد سواره رسید.

مرد سواره روی زمین نشسته بود و از شدت گرسنگی شکمش را می‌ مالید.

سواره گفت: برادر گرسنه ام، اگر ممکن است نان و آبی به من بده.

مرد پیاده نیشخندی زد و گفت: این شتر را بفروش و نان و خرما بخر و آن را بخور و سفر کن.

سواره لبخندی زد و گفت: نمی‌ توانم، این شتر یاور من است. مرا از این آبادی به آن آبادی می‌برد.

بعد با التماس به مرد پیاده گفت: لقمه‌ ای نان به من بده، خیلی گرسنه‌ ام.

مرد پیاده با اخم به مرد سواره نگاهی کرد و گفت: خورجین من کوچک است و نان و خرما به اندازه یک نفر در آن جا می‌گیرد و فقط یک نفر را سیر می‌کند! مرد پیاده این را گفت و به راه خود ادامه داد.

زن و بچه‌ های مرد سواره و مرد پیاده کنار دروازه شهر منتظر بودند تا آن ها به شهر برسند، اما همه با تعجب دیدند که شتر بی‌ سوار می‌ آید و خورجینی هم به دهان دارد.

جوانان شهر برای پیدا کردن دو مرد به طرف بیابان به راه افتادند، راه زیادی نرفته بودند که به مرد پیاده رسیدند، او خسته روی زمین افتاده بود، او را سوار بر اسبی کردند و به شهر فرستادند.

کمی دور تر، مرد سواره هم از گرسنگی روی زمین افتاده بود، او را نیز سوار بر اسب کردند به شهر باز گرداندند و از آن زمان به بعد ضرب المثل ” سواره خبر از پیاده نداره و سیر از گرسنه “ بین مردم رواج پیدا کرد.

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16357-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d8%ae%d8%a8%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%be%db%8c%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%86%d8%af%d8%a7%/feed 0
داستان ضرب المثل دیوار موش داره موشم گوش داره! | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16321-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%b4%d9%85-%da%af%d9%88% https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16321-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%b4%d9%85-%da%af%d9%88%#respond Wed, 26 Apr 2023 12:30:12 +0000 ​​​ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

روزی وُ روزگاری، انقدر ناامنی بود که نه شاه وُ گدا به هم رحم میکردن، نه شاه وُ شازده، و نه شازده وُ شا قُلی … مَخلَص کلام اینکه بد دوره ای شده بود وُ هیچکی به هیچکی رحم نمیکرد، مگه بنده های خدا … مثل حالا نبود که گرگ و میش با همدیگه، در کمال صلح و صفا، سر یه میز بشینن و « خوراک بـَــرّه » سفارش بدن!!!

بگذریم … بریم سراغ نَقل و حکایت خودمون. ننه صغری و بابا اصغری نصفه های شب مست خواب بودن وُ تازه خدمت « بی بی مُشکل گشا » رسیده بودن که ناغافل، بابا اصغری با صدای « گرومپی » که از پشت بوم اومد، صد ذرع از جا پرید و خواب خوشش پریشون شد. گوشاشو که تیز کرد، فهمید که صدای پای چند نفر دزد که از بالا میاد. با اینکه از ترس جونش زیر لب دُعا میخوند و از اولیاء و انبیاء کمک میخواس، ولی یه جای دلش قُرص و مُحکم بود و خودشو نباخته بود. زود دست ننه صغری رو تو مُشتش گرفت و به علامت هُشدار چند بار چـِلوند و زود زیر گوشش گفت « دریا توفانی شده! توکل ات بخدا و گوشات به من »! عیال خوش مرامش هم که سرد وُ گرم چشیدهء روزگار بود ، فقط گفت « وای! خدا مرگم بده… چشم »!

بابا اصغری زیر لب و پـِـچ پـِـچ کنون گفت:

ـــ تو با چرب زبونی، یه طوری که بشنُفن، مثلا پا پــِی من شو وُ هی اصرار کن که چطور گنج قاضی رو با تردستی زدی وُ هنوزم بعد از چند سال هیچکی بو نبرده!

عیال مربوطه هم، هنر خدادادی شو به کار انداخت و یه تیاتری بازی کرد که دزدا سر جاشون میخکوب شدن وُ خود بابا اصغری هم، همچین سر ِ ذوق اومد که انگار صد سال این کاره بوده!

ـــ زن دس وَر دار! منو نصفه شبی جون به سر کردی که چی، صد بار بهت گفتم که تو معقولات دخالت نکن! بدبخت مون میکنی. زن جماعت دهن لَقّه، و پُر حرف … یه وقت دهنت گرم میشه و پُرگوئیت گل میکنه و سَرمُو به باد میدی.

ـــ به جون خودت، به مرگ حاج داداشم، من یکی اهل این پُگوئی ها نیسّم؛ رو راس بگو که به زنت اعتماد نداری، غریبه ست.

ـــ نه جون تو، غریبه شیطونه! از قدیم گفتن « دیوار موش داره ، موش هم گوش داره »!

ـــ نه، هیچ نَقل این حرفا نیس، اعتماد نداری، غریبه ام. من سیاه بخت رو بگو که جون فدات میکنم!

و صدای آبغوره گرفتنش رو بلند شد! بابا اصغری زود تسلیم شد وُ گفت:

ـــ با آ آ شه بابا! ولی قسم خوردی که حواست جمع باشه آ آ … راستش، من یکی دو بار دیگه هم کارائی از این قبیل کردم، ولی خب، سبک تر بودن. یه وردی میخونم، میرسم بالای بوم، با همون ورد، از روزنه گنبد پشت بوم یا پنجره، مثل کفتر می شینم روی زمین، خوبیش اینه که « جن » هم نمیتونه منو ببینه!

وارد که بشم، به احترام « صاحب لوگ »، همه چیزای اونجا جلو چشمام آشکار میشه. یه جادوگر هندی که آدم خیلی محترمی هم بود، وقتی جوونیام نوکرش بودم، از اعتمادی که به من داشت، یادم داد. فقط هفت بار باید مُشتت رو رو به آسمون وا کنی و بگی « یا صاحب ِ شولم، یا صاحب ِ لوگ » ! اما شرطی داره!؟ اگه رفیق و همدستی داری، به احترام « صاحب شولم »، باید محکم دست همدیگه رو بگیرین، چشما تونو ببندین و اونوقت به بالا یا پائین پرواز کنین؛ هر کس هم به این ورد شک کنه، بهتره تا از « حُنّاق ِ آنی » خفه نشده، حرفشو به زبون نیاره!

حرف به اینجا که رسید، بابا اصغری و ننه صغری چشماشونو بستن و شروع کردن به دعا و نذر و نیاز؛ اما از ترس، همینطور چشماشونو محکم بسته بودن. هنوز صلوات هفتم رو نگفته بودن که یه صدای « گرومپی »، مثل توپ، زیر روزنهء اتاق چار صُفّه، صدا کرد و فریاد « آخ » تو گلوی دزدا خفه شد.

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16321-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%af%db%8c%d9%88%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d9%88%d8%b4-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%85%d9%88%d8%b4%d9%85-%da%af%d9%88%/feed 0
داستان ضرب المثل تا پول داری رفیقتم قربان بند کیفتم! | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16302-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d9%be%d9%88%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82%d8%aa%d9%85-%d9%82%d8%b1%d8%a8% https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16302-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d9%be%d9%88%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82%d8%aa%d9%85-%d9%82%d8%b1%d8%a8%#respond Tue, 25 Apr 2023 20:30:34 +0000 ​​​ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

حکایت شده است در عهد قدیم مردی ثروتمندی بود که فرزندی عیاش داشت. هرچه پدر به فرزند خود نصیحت می کرد که با دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجی ها بردار که دوست ناباب بدرد نمی خورد و اینها عاشق پولت هستند، جوان جاهل قبول نمی کرد تا اینکه مرگ پدر می رسد پدر می گوید فرزند با تو وصیتی دارم من از دنیا می روم ولی در آن مطبخ کوچک را قفل کردم و این کلیدش را به دست تو می دهم، درون آن مطبخ یک بند به سقف آویزان است هر موقع که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی برو آن بند را بینداز گردنت و خودت را خفه کن که زندگی دیگر به دردت نمی خورد.

پدر از دنیا می رود و پسر با دوستان و معاشران خود آنقدر افراط می کند و به عیاشی می گذراند که هرچه ثروت دارد تمام می شود و چیزی باقی نمی ماند. دوستان و آشنایان او که وضع را چنین می بینند از دور او پراکنده می شوند. پسر در بهت و حیرت فرو می رود و به یاد نصیحت های پدر می افتد و پشیمان می شود و برای اینکه کمی از دلتنگی بیرون بیاید یک روز دو تا تخم مرغ و یک گرده نان درست می کند و روانه ی صحرا می شود که به یاد گذشته در لب جویی یا سبزه ای روز خود را به شب برساند و می آید از خانه بیرون و راهی بیابان می شود تا می رسد بر لب جوی آب.

دستمال خود را می گذارد و کفش خود را در می آورد که آبی به صورت بزند و پایی بشوید در این موقع کلاغی از آسمان به زیر می آید و دستمال را به نوک خود می گیرد و می برد. پسر ناراحت و افسرده به راه می افتد با شکم گرسنه تا می رسد به جایی که می بیند رفقای سابق او در لب جو نشسته و به عیش و نوش مشغولند.

می رود به طرف آنها سلام می کند و آنها با او تعارف خشکی می کنند و می گویند بفرمایید و پهلوی آنها می نشیند و سر صحبت را باز می کند و می گوید که از خانه آمدم بیرون دو تا تخم مرغ و یک گرده نان داشتم لب جویی نشستم که صورتم بشویم کلاغی آن را برداشت و برد و حال آمدم که روز خود را با شما بگذرانم.

رفقا شروع می کنند به قاه قاه خندیدن و رفیق خود را مسخره کردن که بابا مگر مجبوری دروغ بسازی گرسنه هستی بگو گرسنه هستم ما هم لقمه نانی به تو می دهیم دیگر نمی خواهد که دروغ سرهم بکنی پسر ناراحت می شود و پهلوی رفقا هم نمی ماند. چیزی هم نمی خورد و راهی منزل می شود منزل که می رسد به یاد حرف های پدر می افتد می گوید خدا بیامرز پدرم می دانست که من درمانده می شوم که چنین وصیتی کرد حالا وقتش رسیده که بروم در مطبخ و خود را با طنابی که پدرم می گفت حلق آویز کنم.

می رود در مطبخ و طناب را می اندازد گردن خود تکان می دهد یک وقت یک کیسه ای از سقف می افتد پایین. وقتی پسر می آید نگاه می کند می بیند پر از جواهر است می گوید خدا ترا بیامرزد پدر که مرا نجات دادی. بعد می آید ده نفر گردن کلفت با چماق دعوت می کند و هفت رنگ غذا هم درست می کند و دوستان عزیز ! خود را هم دعوت می کند. وقتی دوستان می آیند و می فهمند که دم و دستگاه رو به راه است به چاپلوسی می افتند و از او معذرت می خواهند.

خلاصه در اتاق به دور هم جمع می شوند و بگو و بخند شروع می شود. در این موقع پسر می گوید حکایتی دارم. من امروز دیدم یک بزغاله وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را برد. رفقا می گویند عجب نیست درست می گویی، ممکن است. پسر می گوید: من گفتم یک دستمال کوچک را کلاغ برداشت شما مرا مسخره کردید حالا چطور می گویید کلاغ یک بزغاله را می تواند از زمین بلند کند و چماق دارها را صدا می کند. کتک مفصلی به آنها می زند و بیرونشان می کند و می گوید شما دوست نیستید عاشق پول هستید و غذاها را می دهد به چماق دارها می خورند و بعد هم راه زندگی خود را عوض می کند.

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16302-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%aa%d8%a7-%d9%be%d9%88%d9%84-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d8%b1%d9%81%db%8c%d9%82%d8%aa%d9%85-%d9%82%d8%b1%d8%a8%/feed 0
داستان ضرب المثل زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون می‌ آورد! | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16230-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7 https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16230-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7#respond Sun, 23 Apr 2023 12:30:21 +0000  

ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

یکى از شاهان با چند نفر از وزیران و یاران ویژه اش در فصل زمستان به بیابان براى شکار رفتند. از آبادى بسیار دور شدند تا اینکه شب فرا رسید و هوا تاریک شد، آنها در بیابان، خانه کوچک کشاورزى را دیدند. شاه به همراهان گفت: شب به خانه آن کشاورز برویم، تا از سرماى بیابان خود را حفظ کنیم.

یکى از وزیران گفت: به خانه کشاورز ناچیزى پناه بردن شایسته مقام ارجمند شاه نیست، ما در همین بیابان خیمه اى برمی افروزیم و آتشى روشن می کنیم و امشب را بسر می آوریم.

کشاورز از ماجراى در بیابان ماندن شاه و همراهانش باخبر شد، نزد شاه آمد و پس از احترام شایان، گفت: از مقام شاه چیزى کاسته نمی شد، ولى نگذاشتند که مقام کشاورز، بلند گردد.

این سخن کشاورز، مورد پسند شاه واقع شد، همان شب با همراهان به خانه کشاورز رفتند و تا صبح آنجا بودند. صبح شاه جایزه و لباس و پول فراوانى به کشاورز داد.

در زمان‌های قدیم جنگلی بود خوش آب و هوا که اهالی‌اش به لهجه محلی «جینگیل» صدایش می‌کردند. بر اثر مرور زمان و فعل و انفعلات شیمایی و فعالیت‌های بیولوژیکی و زاد و ولد حیوانات، تعداد جینگیلوندان بیش از حد نیاز شده و لانه و غار و آغل و طویله در جینگیل کمیاب شده بود. همه خانه‌ها پر شده و جایی برای اسکان متولدان جدید نمانده بود.

کار به جایی رسیده بود که حیوانات توی هم می‌لولیدند و شب‌ها نصف اهالی جینگیل کف‌خواب و بغل‌خواب بودند و نصف دیگر سر شاخه‌ها برای یک وجب جا تا صبح چینگ و چینگ می‌کردند. کم‌کم اوضاع بحرانی شد و کار به گیس‌کشی و نسل‌کشی کشید.

 

حیوانات به ناچار دست به دامن قانون جنگل شدند که مدت‌ها مسکوت مانده بود. هرکس زورش بیشتر بود، لانه بهتر را برمی‌داشت. اگر صاحبلانه معترض می‌شد، فردا استخوان‌های لیس‌زده و پَر و پشم ریخته‌اش را پشت لانه سابقش جارو می‌کردند.

موش‌ها سوراخ مارمولک‌ها را به زور تسخیر می‌کردند. روباه‌ها خودشان را در لانه موش‌ها جا می‌کردند. گرگ‌ها شب به شب روباه‌ها را بی‌خانمان می‌کردند و شیر‌ها هم که از اول خانه مخصوص خودشان را داشتند. این وسط خرس‌ها بدون سرپناه مانده بودند، به خاطر آی‌کیوی پایین و البته شاخص توده بدنی بالایشان.

مدتی به همین منوال گذشت تا عرصه به حیوانات تنگ شد. تنگ که بود، کلا بسته شد. برای همین گروهی از مورچه‌ها تصمیم گرفتند رو به انبوه‌سازی بیاورند. دست به کار شدند و هر تنه درخت و زمین بایر و سوراخ و سنبه‌ای که گیر می‌آوردند را سر و سامان می‌دادند و با آب دهانشان لانه‌ای می‌ساختند و به متقاضیان واگذار می‌کردند.

با توجه به پشتکار و روش‌شان که فقط به تف مخصوص نیاز بود و بس، کارشان خوب گرفت و آن‌قدر خانه ساختند که از آن قدر بیشتر و روی دستشان باد کرد. این طوری شد که گروه دیگری از حیوانات آستین بالا زدند و راه افتادند برای این لانه‌ها مشتری پیدا کنند. کار این‌ها نیز حسابی گرفت، حتی بیشتر از کار آن‌ها. دلیل موفقیت‌شان هم زبان خوش‌شان بود.

جوری برای پرکردن هر پسغوله‌ای در جینگیل زبان می‌زدند که حتی مار با آن زبان نیش‌دارش را از سوراخش بیرون می‌کشیدند و خرس‌های بی‌سرپناه را در لانه مار‌ها جا می‌دادند. این‌گونه بود که ضرب‌المثل «زبان خوش لانه یابان و لانه قالبکنندگان…، مار را از سوراخش بیرون می‌کشد و به جایش خرس را فرو می‌کند» ساخته و خلاصه شد.

 

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16230-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d9%88%d8%b4-%d9%85%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d8%a7-%d8%a7%d8%b2-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d8%a7/feed 0
داستان ضرب المثل از آب گل آلود ماهی گرفتن! | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16196-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%a8-%da%af%d9%84-%d8%a2%d9%84%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16196-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%a8-%da%af%d9%84-%d8%a2%d9%84%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa#respond Fri, 21 Apr 2023 12:30:00 +0000 ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

مرد ماهیگیری، در حال ماهیگیری از رودخانه‌ای بود. تور ماهیگیری خود را به میان جریان آب قرار داده بود.

همزمان ریسمانی را هم در آب قرار داده بود که تکه سنگی به آن وصل بود. آن ریسمان را تکان می‌داد و آب را گل‌آلود می‌کرد.

رهگذری او را در این حال می‌بیند و ‌به ماهیگیر می‌گوید: این چه کاری است که می‌کنی؟ این آب آشامیدنی است و تو با این کار آن را آلوده می‌کنی و دیگر برای ما قابل استفاده نیست؟!

ماهیگیر اما در جواب می‌گوید: من هم مجبورم، می‌خواهم ماهی بگیرم که از گرسنگی نمیرم. با این کار و تکان دادن این ریسمان آب گل‌آلود می‌شود، و ماهیان راه خود را گم می‌کنند و در دام من گرفتار می‌شوند.

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16196-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a7%d8%b2-%d8%a2%d8%a8-%da%af%d9%84-%d8%a2%d9%84%d9%88%d8%af-%d9%85%d8%a7%d9%87%db%8c-%da%af%d8%b1%d9%81%d8%aa/feed 0
داستان ضرب المثل چه کشکی چه پشمی؟ | ماجرای داستان ضرب المثل https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16186-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b4%da%a9%db%8c-%da%86%d9%87-%d9%be%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c- https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16186-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b4%da%a9%db%8c-%da%86%d9%87-%d9%be%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-#respond Thu, 20 Apr 2023 15:58:56 +0000 ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

در روزگاران قدیم گوسفند دار خسیسی در یک روستا زندگی می کرد. خساست او به حدی بود که برای چراندن گوسفندانش به هیچ وجه حاضر نبود چوپانی را استخدام کند تا از گوسفندانش مراقبت کند و به چرا ببرد.

 

به همین خاطر گوسفند دار خسیس هر روز صبح خودش گوسفندانش را از آغل بیرون می آورد و برای چریدن به صحرا می برد. هر چقدر اطرافیانش از سر دلسوزی به او می گفتند که چوپانی استخدام کن و خودت به کارهای دیگر برس، زیر بار نمی رفت و می گفت: «خودم بهتر از هر چوپانی می توانم مواظب گوسفندهایم باشم.»

تا این که یک روز بهاری که با گوسفندانش به صحرا رفته بود، هوا ناگهان ابری شد و باران تندی شروع به باریدن کرد. گله دار به شدت ترسید و نمی دانست چه کند، گوسفندها هر کدام به طرفی رفتند و خود او هم از ترس سیل، از درختی بالا رفت و آنجا پناه گرفت.

گوسفند دار خسیس در بالای درخت دستانش را رو به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا من و گوسفندانم را از این باد و باران نجات بده، نذر می کنم که حتما نصف گوسفندهایم را به فقرا بدهم.»

هوا، هوای بهاری بود. به همین خاطر مدتی بعد کم کم از شدت باد و باران کاسته شد. گله دار همان طور که بالای درخت نشسته بود گفت: «خدایا خودت میدانی که فقیر بیچاره ها بلد نیستند از گوسفندها مراقبت کنند. من آن را خودم نگه می دارم و در عوض هر چه پشم و کشک از گوسفندها به دست آمد، در راه تو به فقرا می دهم.»

هوا داشت بهتر و بهتر میشد و گله دار از این که چنان نذر بزرگی کرده، پشیمان بود. او، این بار رو به سوی آسمان کرد و گفت: «خدایا، آدم فقیر و بیچاره پشم به چه دردش می خورد؟ بیچاره آه ندارد با ناله سودا کند. همان بهتر که کشک به فقرا بدهم تا شکمی از عزا در آوردند.»

هوا داشت دوباره آفتابی میشد که گله دار از درخت پایین آمد. گوسفندهایش راکه هر کدام زیر درختی پناه گرفتند را جمع کرد و تصمیم گرفت به خانه اش برگردد. به این بار حتى سرش را رو به آسمان هم بلند نکرد.

با خود گفت: «فقیر بیچاره ها کشک را می خواهند چه کنند. آنها که نان ندارند. اگر نان داشتند، می توانستند نان و کشک بخورند. اما وقتی نان برای خوردن ندارند، کشک به چه دردشان می خورد.»

با این فکرها، گله دار دور نذری که برای نجات خودش و گوسفندهایش کرده بود، خط کشید و گله را جمع و جور کرد تا به خانه ببرد. هوا، هوای بهاری بود؛ ناگهان رعد و برقی در آسمان پیدا شد و باران به شکل رگباری شروع به باریدن کرد. چند دقیقه که گذشت سیل راه افتاد و تا گله دار به خودش بیاید و بتواند خودش را جمع و جور کند، دو سه گوسفند گله را سیل برد.

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16186-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%da%86%d9%87-%da%a9%d8%b4%da%a9%db%8c-%da%86%d9%87-%d9%be%d8%b4%d9%85%db%8c-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-/feed 0
داستان ضرب المثل خوشی زیر دلش زده! | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16146-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%ae%d9%88%d8%b4%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%84%d8%b4-%d8%b2%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7% https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16146-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%ae%d9%88%d8%b4%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%84%d8%b4-%d8%b2%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%#respond Wed, 19 Apr 2023 22:30:10 +0000 ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

معنی ضرب المثل خوشی زیر دلش زده به این صورت است که معمولا این جمله برای کسانی مورد استفاده قرار می‌گیرد که خوش و خرم بوده و اموری به دور از سالمی عقل انجام می‌دهند. در واقع این دسته از افراد به حدی امور ناشایستی انجام می‌دهند که گاهی مردم می‌گویند: او دست به اقدام کارهای نادرستی زده و در واقع در حال زیاده‌روی کردن است. پس بدون توجه به جهان و اتفاقات آن زندگی کرده و می‌توان گفت: خوشی زیر دلش زده.

در زمان‌های قدیم فردی که دارای پول بسیار از حد تصوری بود، در روستایی زندگی می‌کرد که همیشه و در همه مواقع ترتیب جشن و مهمانی‌هایی را می‌داد و با این کار قصد به رخ کشیدن پول خود را داشت. روزی مردم با خود گفتند: آیا پول فرد با این همه ولخرجی که می‌کند به پایان نمی‌رسد و همیشه دنباله‌دار است؟ به همین سبب آن‌ها تصمیم گرفتند که روزی در هنگام ملاقات با او این سوال را ازش بپرسند.

روزها گذشت و فرد دوباره تصمیمی جهت برگزاری مهمانی را گرفت و به خدمتکاران خود گفت: جشنی ترتیب داده‌ام و شما موظف هستید هیچ چیزی را کم و کسر نگذارید. زمان جشن فرا رسید و مهمانان وارد عمارت بزرگ او شدند. مردم با یکدیگر تصمیم گرفته بودند که اگر در جشن با فرد روبرو شدند حتما به او طعنه‌ای بزنند تا دیگر دست از مهمانی گرفتن بردارد. کمی گذشت و او وارد جمع شد و با همه سلام و احوالپرسی کرد تا اینکه رسید به همان دسته‌ای که از دست کارهای او عصبانی بودند.

ناگهان یکی از آن‌ها سر صحبت را باز کرد و گفت: ای مرد با این همه امکاناتی که داری، آیا خوشی زده زیر دلت که بیشتر روزهای هفته را مهمانی می‌گیری؟ مرد که از حرف او حیرت زده شده بود خندید و گفت: مال و امکانات برای من است پس شما چرا بخاطر هدر دادنش حرص می‌خورید، اگر ناراحتید خب می‌توانید از جشن من بیرون بروید؟

آن‌ها از حرف او عصبانی شده و مهمانی را ترک کردند. از آن پس هر وقت مردم قصد داشتند که به فردی از همه جا بی خبر و خوشگذران اشاره کنند، از ضرب المثل خوشی زده زیر دلش استفاده می‌کردند.

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16146-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%ae%d9%88%d8%b4%db%8c-%d8%b2%db%8c%d8%b1-%d8%af%d9%84%d8%b4-%d8%b2%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%/feed 0
داستان ضرب المثل نرود میخ آهنین در سنگ | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16132-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%86%d8%b1%d9%88%d8%af-%d9%85%db%8c%d8%ae-%d8%a2%d9%87%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%86%da%af-%d9%85 https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16132-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%86%d8%b1%d9%88%d8%af-%d9%85%db%8c%d8%ae-%d8%a2%d9%87%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%86%da%af-%d9%85#respond Wed, 19 Apr 2023 10:30:00 +0000 ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

 درباره کسانی به کار می رود که هیچ نصیحتی را از دیگران قبول نمی کنند و همیشه کاری که می خواهند را انجام می دهند حتی اگر آن کار اشتباه باشد.

این افراد ممکن است ساعت ها به حرف ها و نصیحت های شما گوش دهند اما در پایان به جای این که نظر شان تغییر کرده باشد باز حرف و عمل خود را درست تر از حرف دیگران بدانند.آنها پذیرای پند هیچ کس نیستند و به اصطلاح سری از جنس سنگ دارند که به هیچ طریقی نمی توان در آن نفوذ کرد.

در روزگاران قدیم، کاروانی ایرانی برای تجارت عازم یونان شد، در آن زمان مسافران هر کاروانی که به قصد تجارت به سرزمینی دیگر می رفت برای سهولت کار، شتر و اسب کرایه می کردند و کالایی که قصد فروش آن را داشتند روی این حیوانات می بستند و راهی سفر می شدند.گاهی در مسیر های سخت و کوهستانی دزد ها و راهزنانی به این کاروان ها حمله می کردند و اموال مسافران را از آن ها می گرفتند و حتی در صورت مقاومت مسافران، آن ها را می کشتند.

مسافرین این کاروان به سلامت به یونان رسیدند و پس از آن که کالا های یونانی را با کالا های خود خرید و فروش کردند به سمت ایران بر گشتند.

آن ها در مسیر باز گشت بودند که در دام یک گروه راهزن یونانی گیر افتادند و تمام اموال و دارایی تجار غارت شد، از بخت بد حتی شتر و اسب کاروانیان را هم از آن ها گرفتند.تجار بیچاره هر چه گریه و ناله و التماس کردند و از آن ها خواستند که حداقل چیزی برای شان باقی بگذارند، هیچ فایده‌ای نداشت چون راهزنان یونانی بودند و اصلا زبان فارسی بلد نبودند.

در میان مسافرین حکیمی هم حضور داشت که گوشه‌ای نشسته بود و رفتار غارتگران را تماشا می کرد.تاجران و مسافران کاروان پیش حکیم آمدند و گفتند: تو حکیم و دانا هستی، لطفا با این ها صحبت کن، شاید سخنان حکیمانه و پند آمیز تو دل دزد ها را به رحم بیاورد و حداقل شترها و اسب‌ های ما را به ما بر گردانند.

حکیم گفت: با چه کسی حرف بزنم و چه کسی را نصیحت کنم؟ دل این افراد از سنگ شده، اگر این ها گوش شنوایی برای پند و نصیحت داشتند که این قدر سنگدلانه اموال و دارایی‌ های مردم را غارت نمی‌ کردند. حرف زدن من هیچ فایده‌ ای ندارد و سپس گفت : «نرود میخ آهنین در سنگ».

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16132-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%86%d8%b1%d9%88%d8%af-%d9%85%db%8c%d8%ae-%d8%a2%d9%87%d9%86%db%8c%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b3%d9%86%da%af-%d9%85/feed 0
داستان ضرب المثل بیلش رو پارو کرده! | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16087-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a8%db%8c%d9%84%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1% https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16087-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a8%db%8c%d9%84%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%#respond Mon, 17 Apr 2023 22:30:06 +0000 ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

می گویند، اگر کسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌کند.

سی‌ و نه‌ روز بود که‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید و جارو می‌کرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌کشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: .اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ که‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن‌ هستم‌ که‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.

روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریک‌ و روشن‌ بود که‌ مشغول‌ جارو کردن‌ شد. کمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خاروخاشاک‌ آن‌طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت: .با این‌که‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز کنم. هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ کثیف‌ باشد..

مرد بیچاره‌ با این‌ فکر آب‌ و جارو کردن‌ را رها کرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد. وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فکر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فکرها مشغول‌ جمع‌ کردن‌ آشغال‌ها شد.

ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند کرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیک‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر که‌ آمد سلام‌ کرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد. پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌کنی؟. مرد جواب‌ داد: .دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌کنم. آخر شنیده‌ام‌ که‌ اگر کسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، حضرت‌ خضر را می‌بیند.. پیرمرد گفت: .حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟. مرد گفت: .آرزویی‌ دارم‌ که‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم.. پیرمرد گفت: .چه‌ آرزویی‌ داری؟ فکر کن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو.. مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: .برو پدرجان! برو مزاحم‌ کارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار کرد: .حالا فکر کن‌ که‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو.. مرد گفت: .تو که‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر کاری‌ را که‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: .گفتم‌ که، فکر کن‌ من‌ خضر باشم‌ هر کاری‌ را که‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد که‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ کردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد کرد و گفت: .اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو کن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ کرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت. در یک‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد. مرد که‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید که‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است. چند لحظه‌ای‌ که‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ کند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید که‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است. به‌ پارو نگاه‌ کرد و دید که‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ که‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ کند.

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/16087-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%a8%db%8c%d9%84%d8%b4-%d8%b1%d9%88-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d9%88-%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%/feed 0