ضرب المثل

داستان ضرب المثل خرش از پل گذشت | ماجرای ضرب المثل معروف

حکایت و ریشه ضرب المثل خرش از پل گذشت چیست؟

داستان ضرب المثل خرش از پل گذشت  | ماجرای ضرب المثل معروف
کدخبر : 15541
پایگاه خبری تحلیلی پیشنهاد ویژه :

شاید برایتان سوال پیش آید که ضرب المثل هایی که استفاده می کنیم چه معنایی دارند، برای مثال داستان ضرب المثل خرش از پل گذشت چیست؟

حتما شنیده اید که می گویند، فلانی خرش از پل گذشته است! این ضرب المثل داستانی در زمان قدیم دارد، معمولا به معنای این است که اگر فردی به خواسته خود برسد به بقیه افراد و خواسته شان اهمیتی نمی دهد. می خواهیم در این پست بدانیم داستان ضرب المثل خرش از پل گذشت چیست؟ همه ضرب المثل هایی که امروزه از آن ها استفاده می کنیم، از یک داستان و حکایتی در گذشته نشات گرفته اند. برای شنیدن داستان ضرب المثل خرش از پل گذشت که یکی از ضرب المثل های قدیمی ایرانی می باشد با ما همراه باشید.

وقتی می گویند فلانی خرش از پل گذشته، یعنی به مقصود و خواسته خود رسیده است و دیگران برایش اهمیتی ندارند و انگار آن ها را نمی شناسد.

داستان ضرب المثل “خرش از پل گذشت”

در زمان های قدیم در دروه قاجار، پیرمردی در روستایی در کنار رودخانه زندگی می کرد، او نسبت به افراد دیگر روستا ثروتمندتر بود. این پیرمرد یک آسیاب داشت که گندم آسیاب می کرد، یک گاو، ۸ گوسفند و ۴۰ درخت خرما و تعدادی مرغ داشت و وضعیت و روزگار خوبی را سپری می کرد.

روزی یک دزد برای فرار از دست سربازان شاه به کلبه آن پیرمرد رسید￸، در حالی که چند شتر و چند کیسه طلا دزدیده بود، و پیرمرد نمی دانست که آن مرد دزد می باشد.

دزد به پیرمرد گفت￸: من می خواهم از رودخانه عبور کنم، اگر بتوانی یک پل بر روی رودخانه درست کنی من یک کیسه طلا به تو می دهم.

پیرمرد با شنیدن این حرف وسوسه شد و به این فکر کرد که می تواند با آن سکه ها خانه ای در شهر بخرد و مانند افراد ثروتمند دیگر به خوبی زندگی کند، بنابراین قبول کرد تا پلی بر روی رودخانه درست کند.

پیرمرد شروع به ساختن پل کرد، او برای ساختن پل درختان خرمای خود را برید تا ستون های  پل را با آن بسازد. او هر روز تا آخر شب مشغول درست کردن پل بود.

یک روز پیرمرد با خودش گفت من که می خواهم به شهر بروم پس به کلبه، آسیاب و حیواناتم نیازی ندارم، پس هر روز یکی از حیوانات را می کشت و برای خودش و دزد غذاهای خوب و خوشمزه تهیه می کرد.

همچنین چوب های آسیاب و کلبه را برای درست کردن پل به کار می برد.

بعد از گذشت یک هفته پیرمرد پل را ساخت، اما دیگر نه کلبه ای داشت و نه آسیابی، حتی حیوانات خود را برای غذا کشته بود و دیگر حیوانی نیز نداشت.

سپس به دزد گفت می توانی از پل رد شوی و به آن طرف رودخانه بروی.￸

دزد به پیرمرد گفت من اول شترهای خود را از روی پل رد می کنم که از محکم بودن پل مطمئن بشوم و ببینم که به من و خرم که کیسه های طلا بار دارد آسیب نزند￸.

پیرمرد که از محکم بودن پل مطمئن بود به دزد گفت: تو بعد از گذشتن شترها خودت نیز از روی پل رد شو که خوب خاطر جمع بشوی و بعد کیسه طلا را به من بده￸.

دزد بلافاصله همین کار را کرد و به پیرمرد گفت وقتی با خرم از روی پل رد شدیم تو بیا آن طرف پل و کیسه طلا را از من بگیر￸￸، پیرمرد هم حرف دزد را قبول کرد ￸ و همانطور که دزد نقشه در سر کشیده بود اتفاق افتاد .

وقتی در آخر دزد با خر خود به آن طرف پل رسید پل را به آتش کشید و پیرمرد این سوی پل تنهای تنها ماند، وقتی سربازان پیرمرد را به جرم همکاری با دزد نزد شاه بردند ناصرالدین شاه از پیرمرد پرسید جریان را تعریف کن!￸

پیرمرد نگاهی به او کرد و گفت: همه چی خوب پیش می رفت￸، فقط نمی دانم چرا وقتی خرش از پل گذشت￸، منم تنهای تنها ماندم و کاملا فقیر شدم.

بنابراین ضرب المثل خرش از پل گذشت از این حکایت برگرفته شده و از این داستان نشات گرفته است.

 

آیا این خبر مفید بود؟
ارسال نظر:

  • پربازدید
  • پربحث ها
روی خط رسانه