
داستان شاه عباس و مرد پینه دوز! | ماجرای حکایت معروف
هر شب جمعه، شاه عباس لباس درویشى مىپوشید و بهطور ناشناس در شهر مىگشت. شبى در دهانهٔ دروازهٔ شهر به خانهاى رسید. صداى ساز و ضرب مىآمد. در زد و مهمان صاحبخانه شد. دید بساط صاحبخانه جور است و مطربى هم دارد ساز مىزند. از صاحبخانه پرسید: ‘پول این بساط را از کجا جور مىکنی؟’ صاحبخانه گفت: ‘از راه پینهدوزی.’ شاه عباس گفت: ‘اگر فردا شاه عباس کار پینهدوزى را قدغن کند چه مىکنی؟’ گفت: ‘یک کار دیگر.’ صبح شد و شاه عباس برگشت به دربار. بعد دستور داد کار پینهدوزى قدغن شود. پینهدوز که چنین شنید، رفت سراغ حمالی....