ضرب المثل

داستان ضرب المثل حکایت عطایش را به لقایش بخشیدم | ماجرای ضرب المثل معروف

حکایت عطایش را به لقایش بخشیدم

داستان ضرب المثل حکایت عطایش را به لقایش بخشیدم | ماجرای ضرب المثل معروف
کدخبر : 15803
پایگاه خبری تحلیلی پیشنهاد ویژه :

ضرب المثل گونه ای از بیان است که معمولاً تاریخچه و داستانی پندآموز در پس بعضی از آن ها نهفته است. بسیاری از این داستان ها از یاد رفته اند، و پیشینهٔ برخی از امثال بر بعضی از مردم روشن نیست؛ با این حال، در سخن به کار می رود. شکل درست این واژه «مَثَل» است و ضرب در ابتدای آن اضافه است. به عبارتِ دیگر، «ضرب المثل» به معنای مَثَل زدن (به فارسی:داستان زدن) است.تاریخ پیدایش امثال و حکم به مدت ها پیش بر می گردد چنانچه از قدیم الایام جملات و ماجراهایی وجود داشتد که بخاطر یک اتفاق بازگو می شدند و ربطی به این اتفاقی که افتاده بود داشته است،تا پیش از این تاریخچه ضرب المثل هایی راکه با عنوانی رواج داشته اند بررسی می کردیم اما در این مطلب قصد داریم خود انواع ضرب المثل را ریشه یابی کنیم و ببینیم ضرب المثل معروف چیست.

در روزگاران قدیم، پیرمردی باوقار و تهیدست به سختی زندگی اش را می گذراند؛ اما دم برنمی آورد و پیش هیچ کس نمی گفت که وضع مالی خوبی ندارد و همیشه در تلاش بود تا صورتش را با سیلی سرخ کند. از بد روزگار، یک شب پیرمرد که بیرون از خانه بود دزد به خانه اش زد و همه لوازم فقیرانه اش را برد.

 

 

یکی از دوستان صمیمی اش که از زندگی او خبر دار شد، به منزلش آمد و گفت: «وضع بدی پیش آمده؛ الان می خواهی چیکار کنی؟»

پیرمرد گفت: «نمی دانم. هر طور شده، باید اثاثی را که دزد برده، دوباره تهیه کنم. خانه که بدون دیگ و چراغ و اسباب زندگی، خانه نمی شود.»

دوستش گفت: «کسی را نمیشناسی که ازش قرض کنی، بعد کم کم قرضت را بدهی؟»

پیرمرد گفت: «پیشنهاد خوبی است؛ اما متاسفانه در این روزگار کسی راضی نمی شود که به من فقیر پول قرض بدهد»

دوستش یه خورده فکر کرد و سپس با هیجان زیاد گفت: «آدم پول داری را می شناسم که دستش در کار خیر است. اگر از حالت باخبر شود، حتما به تو کمک می کند و پولی را که لازم داری، به تو قرض می دهد. شاید هم اصلا دلش به رحم بیاید و پول را به تو ببخشد.»

پیرمرد دلش نمی خواست پیش این و آن برود و سفره ی دلش را باز کند. اما چاره ای نداشت. کفش و کلاه کرد و هم راه دوستش راه افتاد تا شاید گره ای از کارش گشوده شود و آن دو با هم رفتند تا به خانه ی مرد ثروتمند رسیدند. خانه ی مرد ثروتمند شلوغ بود.

پیرمرد به دوستش گفت: «خجالت می کشم که پیش این همه آدم از او چیزی بخواهم. صبر کنیم تا کمی سرش خلوت شود تا بتوانم خصوصی با او حرف بزنم.»

آن دو، ساعتی منتظر ماندند. در این مدت آدم های زیادی آمدند و رفتند. مرد ثروتمند اخلاق تندی داشت؛ با همه داد و بیداد می کرد؛ بر سر همه فریاد می کشید و گاه گاهی هم حرف های بد و ناسزا بارشان می کرد. در عین حال دست به کیسه می شد و به کسانی که نیازمند بودند و به دیدنش آمده بودند، پولی می داد.

دل پیرمرد مثل سیر و سرکه می جوشید. نمی دانست ۔ عاقبت کارش چه می شود. دلش نمی خواست از آدم بداخلاقی مثل او تقاضای کمک کند. هزار بار حرف هایی را که می خواست

به او بگوید، در دلش سبک و سنگین کرد اما نتوانست تصمیمی را بگیرد. آخر سر، بدون این که حرفش را به مرد ثروتمند بزند و از او تقاضایی بکند، از خانه ی او بیرون آمد.

دوستش به دنبالش رفت و گفت: «مگر تو منتظر نبودی سرش خلوت بشود؛ پس چرا یک باره گذاشتی و رفتی؟ تا دیر نشده، برگرد. دیدی که بعضی ها به سراغش آمده بودند تا از او کمک بگیرند. دست خالی هم برنمی گشتند.»

پیرمرد گفت: «راست می گویی. شاید اگر من هم وضع زندگیم را برای او میگفتم، دستم را می گرفت و کمکم می کرد؛ اما من هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم به او نزدیک شوم، خشونت و بداخلاقی او آزارم میداد.»

دوستش گفت: «تو به اخلاق او چه کار داری؟ چند دقیقه اخلاقی بدش را تحمل کن و با کمک و عطای او به زندگی دزد زده ات سر و سامانی بده.

پیرمرد تهیدست گفت: «ترس این دارم که هر وقت به چراغ و دیگی که با عطای او خریده ام، دست ببرم، از خودم خجالت بکشم. من ترجیح می دهم روی زمین خشک زندگی کنم و نان خشک به آب بزنم و بخورم ولی از آدم بداخلاقی مثل او چیزی نخواهم.

آیا این خبر مفید بود؟
ارسال نظر:

  • پربازدید
  • پربحث ها
روی خط رسانه