پیشنهاد ویژه https://www.pishnahadevizheh.com رسانه خبری اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی Mon, 26 May 2025 15:09:01 +0000 fa-IR hourly 1 پیشنهاد ویژه رسانه خبری اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی false سرنوشت اشراری که از حاج‌قاسم سلیمانی امان گرفتند https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/4071-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%85% https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/4071-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%85%#respond Mon, 03 Jan 2022 11:23:54 +0000 «حاج قاسم گفت مطمئنی این را چنگیز نوشته؟ گفتم بله. گفت برو حمید، این بنده خدا را دریاب، این آدم باسوادی است، با این ادبیاتی که نوشته معلوم است که واقعاً بزرگ بوده. برو و به او تأمین بده و بیاور پیش من با او صحبت کنم. این گزینه مناسبی برای کار‌های ما در راستای برقراری امنیت در منطقه است.»

امان‌نامه‌ها یا تأمینی که سردار در اوایل دهه ۷۰ به اشرار منطقه جنوب شرق می‌دهد، روی دیگر تدبیر نظامی او بود. طرح «احرار» بخشی از تلاش او برای تأمین امنیت منطقه بود. سردار از اشرار خواست اسلحه را زمین بگذارند و به جای آن امکانات راه‌اندازی کشاورزی گسترده دریافت کنند. ماجرای امان‌نامه دادن شهید قاسم سلیمانی به اشرار منطقه جنوب شرق ایران، روایتی است که همچون بسیاری از اقدامات سردار شهید، آنچنان که باید، پرداخته نشده است. آنچه در ابتدای گزارش آمد، خاطره حمید رمضانی از رزمندگان لشکر ۴۱ ثارالله از زمانی است که به نمایندگی از سردار قاسم سلیمانی که فرمانده قرارگاه منطقه‌ای قدس بود، به مذاکره با یکی از معروف‌ترین لیدر‌های اشرار منطقه می‌رود و محتوای مذاکره را اینگونه روایت می‌کند:

«با او مقتدرانه صحبت کردیم. گفتم هر جولانی دادید تمام شد. تاکنون به خاطر جنگ فرصت نداشتیم در جنوب شرق کشور متمرکز شویم. الان اگر می‌خواهید به شما امان‌نامه می‌دهیم، سلاح‌هایتان را تحویل دهید و در منطقه آرامش فراهم شود. اگر هم بخواهید مبارزه کنید ما سخت با شما مقابله خواهیم کرد. گفت مثلاً چه می‌کنید؟ گفتم چند تا خمپاره در مقرتان بزنیم، دیگر نمی‌توانید اینجا زندگی کنید. او هم گفت واقعاً من هم خسته شده‌ام، واقعاً اگر حاج قاسم می‌خواهد به من تأمین دهد، من راضی‌ام. او سرگذشت خود را برای من تعریف کرد. آدم بزرگی بود، گفت خشکسالی شد، کشاورزی‌ام از بین رفت، ۱۰ تا فرزند داشتم که باید شکم‌شان را سیر می‌کردم.

وقتی دیدم امورات زندگی‌ام نمی‌گذرد، دست به کار قاچاق زدم. گفتم می‌توانی همین‌هایی که روایت کردی را برای حاج قاسم بنویسی؟ گفت بله. روی کاغذ‌هایی مچاله شده شرح زندگی را نوشت. سرآغاز مطلبش را با این عنوان جناب قاسم سلیمانی شروع کرد و هر چه برایم گفته بود را با ادبیات زیبا و خطی خوش نوشت» و بعد که نزد حاج قاسم می‌رود و روایتش در ابتدای گزارش آمد. حمید رمضانی در مورد این فرد می‌گوید: «این آقایی که قصه تأمینش را گفتم، آدم بزرگی بود و حاجی با این تدبیرش به او بها داد و برخی از اشراری را که صاحب قدرت شده بودند و در افغانستان برو بیایی داشتند، به واسطه همین فرد به کشور آورد و خلع سلاح‌شان کرد.»

سردار عبدالمحمد رئوفی‌نژاد، معاون قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیای سپاه گفته است:

«سردار سلیمانی بزرگ‌ترین طرح اشتغال‌زایی را با نام طرح احرار در جنوب کرمان برای افرادی که تسلیم و از اقدامات خود پشیمان شده بودند، در هزار هکتار زمین با ۷۰۰ حلقه چاه راه‌اندازی کرد که موجب شد قبایل و طوایف با یکدیگر متحد شوند و معضل اشتغال آن‌ها نیز با تشکیل تعاونی با حضور این افراد حل شود.»

ماجرای تأمین دادن سردار سلیمانی به اشرار را نیرو‌های سپاه بعضاً روایت کرده‌اند، اما آن سوی ماجرا هم شاید روایت‌هایی داشته باشند؛ کسانی که آدم‌های کوچکی نبودند یا از سر جبر سختی اقتصادی یا هر دلیل دیگری، در مسیر شرارت و قاچاق افتاده بودند. روایت‌هایی کوتاه و منتشر نشده از آنان را در ادامه خواهیم خواند.

نارویی یکی از کسانی است که از قاسم سلیمانی تأمین گرفته است. او می‌گوید: «حاج قاسم همه ما را به استانداری دعوت و در یک سالن بزرگ با ما صحبت کرد و آنجا از همه کسانی که خلاف کردند و تیر زدند، گذشت و گفت سر جایتان بنشینید.» او در مورد خودش می‌گوید: «ما چیزی را که حاجی گفت، گوش کردیم. حالا بعضی‌ها روی طمع افتادند، ولی خدا یک مرتبه به آدم فرصت می‌دهد. حاجی مثل یک پدر بود. برای کشور‌های همسایه هم پدری کرد، چه رسد به ایران. آن‌هایی که حرفشان دو تا شد و حرف حاجی را گوش نکردند، خودشان صدمه‌اش را دیدند.»

نارویی از اعتماد به قاسم سلیمانی و سرانجام خودش پس از تن دادن به پیشنهاد حاج قاسم می‌گوید: «حرفی که حاجی می‌زد، دو تا نمی‌شد. کسانی که فهمیدند و حرفش را گوش کردند، مثلاً من که حرف حاجی را گوش کردم، با زن و بچه‌ام نشسته‌ام و زندگی‌ام را دارم و با سربلندی در منطقه و جلوی برادران سپاه می‌روم. نشسته‌ام بچه‌ام را تربیت می‌کنم. بچه من الان علاقه به سینه‌زنی در محرم برای امام حسین (ع) دارد.»

او اعتقاد قلبی دارد که «اگر دست از پا خطا کنیم، نفرین او بر ما غلبه می‌کند. او دوست خدا و پدر همه ما بود.»

یکی دیگر از اشراری که از حاج قاسم تأمین گرفته است، ماجرای روزی را که سردار با آن‌ها برای امان‌نامه مذاکره کرده، اینگونه روایت می‌کند: «ما کپر و چادر داشتیم و حاجی به دیدن ما آمد. با هلی‌کوپتر آمد و برای ما صحبت کرد. گفت ۶۲ حلقه چاه را به شما واگذار کردیم. با همدیگر قسمت کنید.

دزدی و شرارت و اسلحه نباشد. مستقر بشوید و کشاورزی کنید» و نتیجه آن مذاکرات منجر به اعطای تأمین وی می‌شود: «حالا ما اینجا در خانه‌هایی که کلنگش همان روز زده شد، نشسته‌ایم و زندگی شرافتمندانه داریم به برکت حاج قاسم. گاو و گوسفند و زمین و حلقه چاه داریم و کارمان را می‌کنیم. مگر ما چه می‌خواستیم؟ اسلحه هم نمی‌خواهیم، اسلحه دشمن مردم است.»

توصیفش از سردار سلیمانی هم جالب توجه است: «سردار سلیمانی مرد بزرگی بود. دشمن ما نبود، دوست ما بود. اگر دشمنی بود، در خانه‌های ما آمده بود و زن و بچه ما را می‌زد یا ما را در کوه‌ها بمباران می‌کرد، اما او اجازه نداد ما را بزنند. اگر اجازه سردار سلیمانی بود، یک ساعته ما را می‌زدند. اما ایشان با آرامی کار کردند.»

قاسم سلیمانی

یکی دیگر از افراد مطلع در این زمینه هم می‌گوید: «طرح احرار که حاج قاسم اجرا کرد، اهداف مدت‌دار داشت، کوتاه‌مدت نبود. آموزش، شهرک‌سازی، آب شرب، مرکز توزیع ادوات کشاورزی، شرکت تعاونی و تولید و دادن ماشین آلات کشاورزی، همواره هم پیگیر بود که امور چگونه پیش می‌رود تا وقتی که دیگر به نیروی قدس رفت.»

او اضافه می‌کند: «متأسفانه خیلی از طرح‌های حاج قاسم برای امکانات کشاورزی نیمه‌تمام ماند، چون حاج قاسم از اینجا رفت و حالا دوباره مردم از نظر مالی ضعیف می‌شوند.»

او از سرنوشت کسانی که عهد امان‌نامه با حاج قاسم را شکستند هم تعریف می‌کند: «غیر از عیدوک سایرین تسلیم شدند. عیدوک هم اول جزو تأمینی‌ها بود و به او امان‌نامه دادند. بچه‌های اطلاعات به او گفتند مواد مخدر و اسلحه و آدم‌کشی را کنار بگذار، ما هم به تو کمک می‌کنیم. یکی عیدوک بود و یکی کامران ساوکی؛ می‌رفت فال می‌گرفت، شتر و گاو و گوسفند می‌کشت که خودش را از قسم درآورد و باز بار مواد مخدر بزند. عیدوک هم مجدداً وارد کار قاچاق شد؛ مواد مخدر یا قاچاق ماشین‌هایی که ورودشان ممنوع بود. لندکروزر و بهترین ماشین‌هایی که ممکن بود، از مناطق آزاد برای خودش آورده بود. با حکم امان‌نامه‌ای که از حاج قاسم گرفته بود، هر جا می‌خواست می‌رفت. سردار نیرو‌هایی را فرستاد و عیدوک را آوردند و با او صحبت کرد. گفت تو که حکم امان‌نامه از رهبر داری، نباید باز چنین کار‌هایی بکنی. آنجا به حاج قاسم دروغ گفت و گفت من به سیرجان می‌روم و چنین کار‌هایی نمی‌کنم، اما از سمت دیگری رفت و در مسیر به نیرو‌های سپاه صحابه برخورد کرده بود. آن‌ها فکر می‌کردند عیدوک تسلیم سپاه شده و علیه آنهاست و عیدوک را کشتند.»

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/4071-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d8%a7%d8%b4%d8%b1%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d8%ad%d8%a7%d8%ac-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%b3%d9%84%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d9%85%/feed 0
ستاره قاسم در کهکشان راه خمینی https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/4070-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%87%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/4070-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%87%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c#respond Mon, 03 Jan 2022 11:19:13 +0000 محمد صرفی طی یادداشتی تحت عنوان «ستاره قاسم در کهکشان راه خمینی» به شرح زیر نوشت:

چقدر خوب است که کودکان وقتی به دنیا می‌آیند کسی نمی‌داند سرنوشت چه تقدیری برای آنان رقم زده و تاریخ برای شانه نحیف برخی از این کودکان‌گریان، چه مأموریتی گران‌سنگ تدارک دیده است. آری! اینگونه بود که دست فرعون به‌رغم تمام دست و پا زدن‌هایش، به فرزند عمران و یوکابد نرسید و موسی دودمان طاغوت عصر خود را در نیل بر باد داد. و آن زمانی بود که از چشم دنیااندیشان و ظاهربینان کار مؤمنان به پایان رسیده بود؛ در پیش، امواج خروشان نیل بود و از پس، لشکر جرّار فرعون. اما تقدیر الهی چیز دیگری بود. پس فرمان آمد که ‌ای موسی! عصای خود را بر دریا بزن … و شد آنچه ناشدنی می‌نمود.

تابستان سال 1953 برای «دوایت آیزنهاور» سی و چهارمین رئیس‌جمهور آمریکا شیرین بود. ماموران سازمان CIA در تهران به فرستادگان و مزدوران بریتانیایی که دیگر کبیر نبود پیوستند و عملیات آژاکس را با موفقیت به سرانجام رساندند. دولت وقت با کودتا سرنگون شد و شاه لرزان و فراری دوباره بر تخت نشست. «آلن دالس» رئیس ‌CIA اگر از آینده چیزی می‌دانست بدون شک پنج سال بعد، تیمی از ماموران خود را بار دیگر راهی ایران می‌کرد اما این بار نه به مقصد تهران بلکه به «قنات‌ملک»، روستایی در دل کویر مرکزی ایران. به خانه ساده و محقر مشهدی حسن. 

اما نه آیزنهاور و دالس می‌دانستند و نه حتی مشهدی حسن و فاطمه که آن کودکی که روز اول فروردین سال 1337 پا به زمین گذاشته و ‌گریه می‌کند، چه آینده‌ای و مأموریتی در پیش دارد. فرزند سوم خانه بود و نامش را گذاشتند قاسم. انتخابی به‌جا و نامی نیکو بود. این طفل شیرخوار و روستازاده گمنام، مأموریت داشت چیزهایی را قسمت کند. از این باب همه ما قاسم هستیم چرا که در زندگی چیزهایی را با دیگران و بین دیگران قسمت می‌کنیم. اما قرار بود او از همه ما و قاسم‌ها، قاسم‌تر باشد. 

دنیا معرکه‌های عجیب و غریب و شگفتی‌های فرامحاسباتی کم ندارد. نقاطی به ظاهر بسیار دور و بی‌ربط در گوشه و کنار کره‌خاکی هستند که هیچ دستگاه محاسباتی و عقل و حتی خیالی نمی‌تواند میان آنها خطی برقرار سازد. وقتی مامور ساواک سال 1342 با ریشخند از آقا روح‌الله پرسید یارانت کجا هستند، آن مرد خدا که دلش از خورشید هم گرم‌تر و چشم‌هایش از برق آسمان گیراتر بود، با دلی آرام و قلبی مطمئن پاسخ داد؛ سربازان من در گهواره‌ها هستند. یحتمل مأمور مفلوک سازمان اطلاعات و امنیت کشور، پوزخندی زده و در دل یا زیر لب گفته باشد عجب آخوند خوش‌خیالی و چه خیالات خامی! نمی‌توان به واکنش آن مأمور چندان خرده گرفت.

قاسم سلیمانی

آن روز قاسم سلیمانی پنج ساله بود، مهدی باکری و اسماعیل دقایقی 9 ساله، حسن باقری و ابراهیم همت هشت ساله، حسین خرازی شش ساله، احمد کاظمی، مهدی زین‌الدین و حسن تهرانی‌مقدم 4 ساله، محمود کاوه و علی ‌هاشمی 2 ساله. کودکانی دور از هم، هر کدام در شهری و روستایی. آن ستاره‌های دور از هم در کهکشان راه خمینی. آن‌قدر دور که هیچ منجمی نمی‌توانست پیش‌بینی کند روزی که چندان دور نیست این ستاره‌ها در یک مدار قرار خواهند گرفت و چشم آسمان از نورشان روشن خواهد شد.

تازه این کودکان فرماندهان سپاه خمینی کبیر بودند و بسیاری از سربازان آنان حتی هنوز پای بر زمین، این «سیاره رنج» نگذاشته بودند. گفتیم فرمانده و سرباز! بگذار همین‌جا تکلیف این دو کلمه را روشن کنیم. می‌دانی چرا فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران که نامش لرزه بر ‌اندام دشمنان می‌انداخت خود را همیشه سرباز می‌دانست و می‌نامید و وصیت کرد بر سنگ مزارش بنویسند سرباز قاسم سلیمانی؟ همان سربازی که چند روز پیش یک رسانه آمریکایی با کینه‌ای عمیق نوشت سلیمانی شبه نظامیان عراق، لبنان و یمن (افغانستان و پاکستان و سوریه و فلسطین را جا‌انداخته) را به یک اتحاد راهبردی متصل و نیروی قدس را به نوعی ناتو تبدیل کرد. 

در روزگاری که آدم‌ها به دنبال نام هستند و برای خود لقب می‌سازند و می‌تراشند و برای محکم‌کاری سفارش می‌دهند، مردی که سرنوشت منطقه و بلکه جهان را تغییر داد، به او لقب «فرمانده سایه‌ها»، «خردکننده داعش» و «قوی‌ترین مرد خاورمیانه» داده بودند و فرماندهان ارتش آمریکا به او حسادت می‌کردند، خود را سرباز می‌داند. ریشه ماجرا به همان پیرمرد طوفانی برمی‌گردد که بر صندلی ساده حسینیه جماران می‌نشست و آرام سخن می‌گفت و دنیا را به لرزه درمی‌آورد.

قاسم شاگرد مکتب حضرت روح‌الله بود. همان که بنیانگذار انقلابش می‌خواندند، مرد قرن، سیاستمدار عصر، تغییردهنده جهان و تاریخ و… البته که همه اینها بود اما وقتی یکی از مریدانش فریاد زد؛ «ما همه سرباز توئیم خمینی، گوش به فرمان توئیم خمینی»، باز ساده اما از روی عقیده و منطبق با عمل خویش گفت؛ «نه من سرباز توام و نه تو سرباز من. همه سرباز خداییم ان‌شاءالله.» 

آدم‌های خوب کم نیستند و کم ندیده‌ایم. شاید ما هم آدم‌های خوبی باشیم چرا که گاهی کارهای خوبی می‌کنیم. بخشی از شادی و وقت و توانایی و پول خود را با عده‌ای قسمت می‌کنیم. شاید برخی خوب‌تر باشند و از قوه قهریه خود نیز برای خوب بودن و خوبی کردن استفاده کنند. مثلاً وقتی می‌بینند به کسی دارد ظلم می‌شود، سینه سپر کنند و وارد معرکه شوند. مأموریت قاسم تقسیم کردن بود. آرامش و امنیت و شادی و لبخند و در کنارش ترس و وحشت و اضطراب. آنچه قاسم را از دیگر خوبان سوا می‌کرد، آن بود که او اهل قناعت نبود. بله! قناعت همیشه هم چیز خوبی نیست. اگر در تقسیم خوبی‌ها به دایره تنگ و حقیری در اطراف خود قناعت کنی، چنین می‌شود.

قاسم آرامش و امنیت و لبخند را برای همه انسان‌های روی زمین می‌خواست نه فقط برای اهالی قنات‌ملک و کرمانی‌ها و ایرانی‌ها. برای او فرقی نداشت که این زن و مرد و کودک چه زبانی دارند، چه آیینی و خطوط جغرافیا آنان را چگونه تقسیم کرده است. امنیت و آرامش و لبخند حق همه بود و وحشت و اضطراب حق همه آنهایی که آن حق را از دیگران سلب کرده بودند. اینجاست که قاسم را می‌توان در دو شمایل دید. شمایلی نرم‌تر از حریر و دل‌نازک‌تر از کودکان که گویی هنوز کودکی پنج ساله در قنات‌ملک است. همانقدر دل کوچکی دارد. از ته دل می‌خندد و مثل ابر‌بهار‌گریه می‌کند. و شمایلی دژم و غضبناک که گویی خدای جبار و منتقم به او مأموریت داده است تا بندگان طاغی و خونریزش را به دست او هلاک کرده و راهی دوزخ سازد. 

خیابان‌های شلوغ و تاریک ما برای نام تو حقیر و کوچک‌اند. روزی ستاره‌ای بزرگ و پرنور کشف می‌شود و نام تو را بر آن خواهند گذاشت. بلندمردا! نامت بلند باد که آب و آتش در چشمان تو به هم می‌رسید و خوشا بحال آنانکه در روزگار رجعت بار دیگر آن چشم‌های پرفروغ را می‌بینند و میانشان نور تقسیم خواهی‌کرد.

تسنیم

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/4070-%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d8%b1%d9%87-%d9%82%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d9%87%da%a9%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%ae%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c/feed 0