پیشنهاد ویژه https://www.pishnahadevizheh.com رسانه خبری اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی Mon, 26 May 2025 15:15:53 +0000 fa-IR hourly 1 پیشنهاد ویژه رسانه خبری اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی false داستان ضرب المثل قسم روباه را باور کنیم یا دم خروس را | ماجرای ضرب المثل معروف https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/15090-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%82%d8%b3%d9%85-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85- https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/15090-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%82%d8%b3%d9%85-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85-#respond Wed, 08 Mar 2023 21:00:57 +0000 خروس ما اینقدر قشنگ بود که اونو خروس زری پیرهن پری صدا می کردند .

خروس از بس مغرور و خوش باور بود همیشه بلـا سرش می آمد، برای همین

سگ همیشه مواظبش بود تا اتفاقی برای اون نیافته

یک روز سگ آمد پیش خروس زری پیرهن پری ،

بهش گفت : خروس زری جون .

خروسه گفت :‌ جون خروس زری

سگ گفت : پیرهن پری جون

خروس : جون پیرهن پری

سگ : می خوام برم به کوه دشت  ، برو تو لـانه ، نکنه بازم گول بخوری ، درو روی کسی باز نکنی؟

خروس گفت : خیالت جمع باشه ، من مواظب خودم هستم .

سگ رفت ، بی خبر از اینکه روباه منتظر دور شدن اون بود .  همینکه سگ حسابی دور شد ،

روباه ناقلـا جلوی لـانه خروس زری آمد تا نقشه اش را عملی کند ،

جلوی پنجره ایستاد و شروع کرد به آواز خواندن :

ای خروس سحری

چشم نخود سینه زری

شنیدم بال و پرت ریخته

نذاشتن ببینم

نکنه تاج سرت ریخته

نذاشتن ببینم

خروس زری که به خوشگلی خودش افتخار میکرد خیلی بهش بر خورد ، داد زد:

نه بال و پرم ریخته ، نه تاج سرم ریخته .

روباه گفت اگه راست میگی ، بیا پنجره رو بازکن تا ببینمت .

خروس مغرور پنجره رو باز کرد و جلوی پنجره  نشست و گفت :

بیا این بال و پرم ، اینم تاج سرم .

و همینکه خروس سرش رو خم کرد که تاجش و نشون بده ، روباه پرید و گردن خروس را گرفت .

خروس داد و فریاد زد کمک ، کمک که بلکه سگ به دادش برسه .

سگ با گوشهای تیزش صدای خروس را شنید و به طرف صدا دوید .

دوید و دوید تا به روباه رسید .

از روباه پرسید: آی روباه حقه باز خروس زری را ندیدی ؟

روباه که دهان خروس رو بسته بود و اونو توی کوله پشتی انداخته بود ،‌

شروع کرد به قسم خوردن که والـا ندیدم ، من از همه چیز بی خبرم ،

و پشت سر هم قسم می خورد .  یکدفعه چشم سگ به کوله پشتی افتاد و گفت :‌

قسم روباه و باور کنم یا دم خروس را ؟ 

روباه تازه متوجه شد که دم خروس از کوله پشتی اش بیرون آمده ،

پس کوله پشتی  رو انداخت و تا می توانست دوید تا از دست سگ نجات پیدا کند .

و خروس زری پیرهن پری هم همراه سگ به خانه برگشتند .

وقتی کسی دروغی میگه ، ولی نشانه ایی وجود داشته باشه

که حرف او را نقض کنه از این ضرب المثل استفاده می شود .

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/15090-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%82%d8%b3%d9%85-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%da%a9%d9%86%db%8c%d9%85-/feed 0
حکایت شیرین شده حکایت روباه و مرغ های قاضی | ماجرای ضرب المثل مشهور چیست؟ https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/14943-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%ba-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%a7 https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/14943-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%ba-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%a7#respond Sat, 04 Mar 2023 08:41:11 +0000 در یکی از روستاها، گرگ و روباهی با یکدیگر زندگی می کردند. این دو حیوان علاوه بر این که با یکدیگر دوست بودند برای این که مشکلی با هم در حین شکار و خوردن غذا پیدا نکنند بین خودشان کارها را تقسیم کرده بودند. بنابراین روباه به خاطر تیزهوشی اش مسئول پیدا کردن شکار شده بود و گرگ هم به خاطر زور زیاد و چنگال و دندان تیزش مسئولیت اصلی شکار را به عهده گرفته بود، که در نهایت با هم می نشستند و حیوان بیچاره ای را که شکار کرده بودند را می خوردند.

روزگارشان بد نبود، تا این که چند روز روباه هر چه گشت، شکاری پیدا نکرد تا خبرش را به گرگ بدهد. به همین خاطر هر دو به شدت گرسنه بودند و در به در دنبال طعمه می گشتند. که در نهایت یک روز گرگ، لانه ی مرغی پیدا کرد و با عجله خودش را به روباه رساند و گفت: «چرا خوابیده ای؟ سریع بلند شو که نانمان توی روغن افتاده و طعمه ی چرب و نرمی پیدا کرده ام.» 

روباه خوشحال شد و گفت: «چه لقمه چرب و نرمی پیدا کرده ای که این قدر خوش حالی؟» و بعد دوباره ادامه داد و گفت: «این لقمه چرم از کجا پیدا کرده ای؟»

گرگ گفت: «تو کاری به این کارها نداشته باش. فقط سریع بلند شود و دنبالم بیا تا نشانت بدهم.»

به هر حال روباه و گرگ سریع راه افتند و آنقدر رفتند تا این که به خانه بزرگی رسیدند. در گوشه حیاط این خانه، یک مرغدانی بود. گرگ ایستاد و به روباه گفت: «این هم لقمه ی چرب و نرمی که گفته بودم. ببینم عرضه اش را داری یک مرغ چاق و چله شکار کنی و بیاوری با هم بخوریم!» 

روباه که خیلی گرسنگی کشیده بود، با عجله به داخل حیاط رفت و خودش را به کنار مرغدانی رساند. گوشه ای پنهان شد تا در یک لحظه مناسب به مرغدانی حمله کند.

در مرغدانی تعدد زیادی مرغ و خروس چاق و چله سرگرم خوردن آب و دانه بودند. آب از لب و لوچه ی روباه سرازیر شد. در مرغدانی باز بود و روباه به راحتی می توانست یکی از مرغ ها را بگیرد و فرار کند.

روباه تا در باز مرغدانی را دید، خوشحال شد و گفت: به این می گویند شانس خوب! اما ناگهان تیزهوشی اش گل کرد و با این که گرسنگی نمی گذاشت فکر کند، با خود گفت: در باز و مرغ چاق! چرا گرگ که خودش این همه مرغ را دیده است شکار نکرده و این همه راه را برگشته تا به من بگوید من آنها را شکار کنم؟!حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست. به همین خاطر دست خالی به سمت گرگ برگشت.

گرگ تا روباه را دست خالی دید، عصبانی شد و گفت: «مطمئن بودم که عرضه ی شکار یک مرغ را هم نداری. چه شد که دست از پا درازتر برگشتی؟»

روباه گفت: «چیزی نشده. فقط می خواهم بدانم این خانه و این مرغ دانی مال کیست او چرا صاحب خانه در مرغدانی اش را باز گذاشته؟»

گرگ گفت: «این حرف ها چه ربطی به گرسنگی و شکار ما دارد؟ این خانه، خانه ی قاضی شهر است که حتما کارگرش یادش رفته در مرغدانی را ببندد.» روباه بلافاصله تا اسم قاضی شهر را شنید، فرار کرد.

گرگ که انتظار چنین حرکتی را نداشت، دنبال روباه دوید تا به او رسید. جلوی روباه را گرفت و گفت: «چرا فرار می کنی؟ مگر شیر درنده دیدی؟»

روباه گفت:«راستش را بخواهی گرسنه بمانم، بهتر از این است که دودمانم را به باد بدهم»

گرگ گفت: «منظورت را واضح بگو»

روباه گفت:« خوب گوش کن ببین چه می گویم. اینجا خانه ی قاضی است اگر من مرغ خانه ی قاضی را بخورم، قاضی فوراً به مردم می گوید که گوشت روباه حلال است. مردم هم با شنیدن این حکم دنبال روباه ها می افتند و نسل روباه را از روی زمین بر می دارند. بنابراین گرسنه باشم بهتر از این است که دودمانم را به باد بدهم.»

کاربرد ضرب المثل 

از آن روزگار به بعد، هر وقت کسی بخواهد از در افتادن با آدم های پرنفوذ دوری کند، می گوید: «حکایت ما هم شده حکایت روباه و مرغ های قاضی.»

 

]]>
https://www.pishnahadevizheh.com/بخش-%da%af%d9%88%da%af%d9%84-%d9%86%db%8c%d9%88%d8%b2-34/14943-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%ad%da%a9%d8%a7%db%8c%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%a8%d8%a7%d9%87-%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%ba-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%82%d8%a7/feed 0